
I write: you
I want to be insane in me
I say love
come slowly to my solitude
I am full of word
A word like secret
In the silence of darkness
A word like your eyes
i wish to be insane in me
Insane
Lover
--ZOHREH KHALEGHI
Tr;;F.S.
0
PAPER PEN PAL IS A PLACE TO PRESENT POETRY,LITERATURE AND ARTS,CULTURE AND EDUCATIONS (P.L.A.C.E.)WITH MORE EMPHASIS ON CREATIVE WOMEN IN IRAN AND THE WORLD.--F.S.
Wednesday, March 14, 2012
ZOHREH KHALEGHI زهره خالقیA*SH*N*A:
Monday, February 20, 2012
مهتاب کرانشه: کلمه وزن ندارد MAHTAB KERANSHEH-2
Faramarz Soleimani مهتاب کرانشه در شعر کلمه وزن ندارد! وقتی ان پاره ی پروازی را می گوید که به پوست و پشت می برد و به اینه می رسد...دراینه و پروای شکستن ان
اما همین که به شکستن می رسد در می یابد که کلمه وزن ندارد. و کلمه وزن ندارد اورا به ان پاره ی پرواز و پشت و پوست می رساند که باز به ساختار اینه می رسد و پروای شکستن...در مداری کوچک و باگامی بلند. ساده تر که بگویم هم وزن راپرواز می دهد و- هم خودش با ان می پروازد. و چه پرواز برازنده یی به اقلیم شعر و شاعری ی
پست مدرن که با واژه ی پشت هم بدان اشارت دارد .
کلمه وزن ندارد !
کلمه را صدا کن و بینداز روی مرام نامه ی موسیقی و پروازش بده برود پشت مشت هایی که هیچوقت نبوده یی و تا از پوستت بیرون زد یک سایه ی قبراق پشت به حرکت زیرزیرکی ات می نوزادت آرام اگر ببینی و این همه در آینه است شاید که نشکنی اش
اما همین که به شکستن می رسد در می یابد که کلمه وزن ندارد. و کلمه وزن ندارد اورا به ان پاره ی پرواز و پشت و پوست می رساند که باز به ساختار اینه می رسد و پروای شکستن...در مداری کوچک و باگامی بلند. ساده تر که بگویم هم وزن راپرواز می دهد و- هم خودش با ان می پروازد. و چه پرواز برازنده یی به اقلیم شعر و شاعری ی
پست مدرن که با واژه ی پشت هم بدان اشارت دارد .
کلمه وزن ندارد !
کلمه را صدا کن و بینداز روی مرام نامه ی موسیقی و پروازش بده برود پشت مشت هایی که هیچوقت نبوده یی و تا از پوستت بیرون زد یک سایه ی قبراق پشت به حرکت زیرزیرکی ات می نوزادت آرام اگر ببینی و این همه در آینه است شاید که نشکنی اش
Thursday, July 7, 2011
Wednesday, July 6, 2011
ZIBA KARBASSI زیبا کرباسیA*SH*N*A:
شعرخود زنگینامه یی و اعتراف گرای زیبا کرباسی شعر لحظه های نهفته و عریان ،و شعر فضاهای آگاه و نا غافل است ...- ف.س
The autobiographical and confessional poetry of Ziba Karbassi.is the poetry of hidden and naked moments
and the poetry of witnessing and unexpected nuances... - F.S.
Ziba Karbassi زیبا کرباسی
A*SH*N*A
تا کمر در باد ریخته ام
قدی فراهم کرده ام برایت
آغوشی همیشه
که بی هیچ دخالتی امن و امین توست
یله کن
پیش بیا
نترس
زیبا کرباسی
آغوشی همیشه
که بی هیچ دخالتی امن و امین توست
یله کن
پیش بیا
نترس
زیبا کرباسی
کسی این نگاه موم و ملهم را در آن روشنایی ی تابناک چهره
ترجمه کند به عالم
این ترنجبین ملس از درخت گز
سخت صخره را ترجمه کند به شن
موج ها را به کف
از دره تا این همه کوه آغوش را ترجمه کند به خدا
و به یک اشاره مشتی به دهان زرد و سیاسی ی حضرات و حشرات بکوبد
ترجمه کند به عالم
این ترنجبین ملس از درخت گز
سخت صخره را ترجمه کند به شن
موج ها را به کف
از دره تا این همه کوه آغوش را ترجمه کند به خدا
و به یک اشاره مشتی به دهان زرد و سیاسی ی حضرات و حشرات بکوبد
زیبا کرباسی
sizoon zibahoo
شعر زیبا کرباسی
برگردان از ترکی شلاله بالایی
شاید دچار نسیان شدم
شاید نامم زیباهو زاده ی تبریز نیستم
یکی از همین حرام زاده هام شاید
شاید در اشتباه ند دوستدارانم
مغز عاشقانم از کاه است
شاید شعرم گل صورتی نرویانده از زیبایی ام
نمی سوزد دیگر گونه هاش
شاید دچار نسیان شدم
هوشم از سرم پریده
شاید ستاره ها را بد شمرده بد فهمیده نوترداموس
خاج می افتد همه ی کاردها بغل به بغل این روزها
سرباز دوری می کند از بی بی
خالطورچی ها بی ساز و مزقان بر می گردند از پا گشا
شاید کلیه های دایی ی کوچکم دوباره درد می کند در دردخانه ها
شاید ورشکستند دوباره پسر بزرگ مظلوم خانواده را
شاید دوباره خاله جانم اعتماد کرده به یک کوتوله ی پهن حرفه ای
گربه مان پسر زاییده موش بچه گذاشته در زیرزمین مان
در یک بازار گشاده دست در دست هم می رفتیم
بی صدا قند آب می کرد لبخند مان در لایه های زیرین
در خوابی بدون شاید می دیدم این را دیشب
شیره مال شده کون کوماش ها این روزها
سینی های روسی لبریز شده از نان های روغنی و مغز دار
دوباره خواب مانده دخترک برای سحری
بیدار ش می کند صدای عمه ی چشم عسلی ام او را
شاید پسری که من می خواستم
پسری که گرمش کردم نبوده
هیچ گاه
سد ٪ صد عریانشعری از زیبا کرباسی
این اوورکت....شال....چکمه
این پلیور ضخیم.....شلوارت
این کلاه.....دستکش.....جوراب
این کمربند چرمی
لباس زیر اعلایت
این این و آن .....این و آن.....این و آنت
این لحاف دولتی ات از پر قو
این سقف و اجاق
شومینهی گرمت
از بیت المال
همهی دارلمجانین
همهی مجنون منم
این بید سرگرانِ سرگردان
با اینهمه رگلرزه
استخوانلرزه
اورَه دُلی گان ..... قان.....قان
زیر پنجاه درصد تگرگ
پنجاه و سه درصد توفان
سنگینتر از این
سبکتر از آن
خود خود خود مرگم
چشم در چشم تو
سینه به سینه
سد ٪ صد عریاناین اوورکت....شال....چکمه
این پلیور ضخیم.....شلوارت
این کلاه.....دستکش.....جوراب
این کمربند چرمی
لباس زیر اعلایت
این این و آن .....این و آن.....این و آنت
این لحاف دولتی ات از پر قو
این سقف و اجاق
شومینهی گرمت
از بیت المال
همهی دارلمجانین
همهی مجنون منم
این بید سرگرانِ سرگردان
با اینهمه رگلرزه
استخوانلرزه
اورَه دُلی گان ..... قان.....قان
زیر پنجاه درصد تگرگ
پنجاه و سه درصد توفان
سنگینتر از این
سبکتر از آن
خود خود خود مرگم
چشم در چشم تو
سینه به سینه
زیباکرباسی
زاده تبریز ۱۶ تیر۱۳۵۳...۷ جولای ۱۹۷۴
سنگسار
:
بخشی از یک شعر بلند
OEUVRES:
(in English)
Scorpion under the pillow,Markazi 1995,Kitab 1998
With a broken star in my eart,Baran,sweden 1997
The sea will drown,Homan,london 1998
Jzzz,farhangeh Farda 2002
Poured on wind to my waist 2007
My hand out of void,USA 2009
from Collage poems,London 2009
Tr.100 Rumi poems 2010
Tr. 50 Robaiyat Rumi 2010
oooooooooommmmmm,Italian-English ,Poesia...
Writing cells(to be published)
Snow drops,Haiku,Tr.English-urkisk
And...
Ziba Karbassi poetry has been translated into English,Turkish,Arabic,French,German,Italian,Spanish,Polish,Dutch,Kurdish,...
.....
Gravequake
Revolution
Love is lemony
Song of ruin*ZIBA KARBASSI:LOVE IS LEMONY
Now that you draw the pink veil
Off my face
Love is this very lemon
That goes lemon lemon to the orange
زاده تبریز ۱۶ تیر۱۳۵۳...۷ جولای ۱۹۷۴
زیبا کرباسی
تولد، تبریز.
1987 مهاجرت به لندن، ادامه دبیرستان و دروس دانشگاهی؟
1996-2010 شرکت در فستیوال شعر متعهد جهانی در هلند، آلمان، پاریس، ایتالیا، سوئد، اسکاتلند، ایرلند، انگلیس، سان فرانسیسکو. میلان
فهرست کتاب ها و اثا ر دیگر (به فارسی)
1996 کژدم در بالش، مجموعه شعر
1997 با ستاره ای شکسته بر دلم، مجموعه شعر
1998 عضو کانون نویسندگان در تبعید، انجمن جهانی قلم
1999 دریا غرق می شود، مجموعه شعر
2002 جیز، مجموعه شعر
2004 دبیر روابط بین المللی کانون نویسندگان ایران در تبعید
2005 سردبیر جُنگ Exiled Ink ، لندن
2006 فرق، مجموعه شعر؛ تا کمر در باد ریخته ام، مجموعه شعر
2008 برنده جایزه قیزیل آلما، سیب طلایی شعر آذربایجان
2009 حال دستهایم از خالی، مجموعه شعر؛
کولاژ، مجموعه شعر، ترجمه انگلیسی
ترجمه لهستانی و انگلیسی مولانا poesia oooooooooooommmmmmm,2011 ترجمه شعر ها به انگلیسی،ترکی،عربی،فرانسه،آلمانی،لهستانی،اسپانیایی،ایتالیایی،کردی،هلندی... |
زمان با پلکهایم بال بال کبوتر میزند
مثل نامی که بر زبانم چه تند
آن ها نمیدانند
با همین شعر
از پنجره هاشان
بیرون پریده ام
زمان با پلک های بسته از من و شعرم میگذرد
.
مثل نامی که بر زبانم چه تند
آن ها نمیدانند
با همین شعر
از پنجره هاشان
بیرون پریده ام
زمان با پلک های بسته از من و شعرم میگذرد
سنگسار
:
شعر سنگسار را زمستان ١٣٧٤ سرودهام این شعر شاید اکنون در نگاه ویرایشگر من بسی کم بیاورد ولی آنچه که هنوز مهم و استوارش نگه میدارد همین یک مورد است این اولین شعر سنگسار تاریخ ادبیات فارسی ست و آغاز پیوند من با جانهای سوخته و زنان دلیر سرزمینی در باد
ز.ک.
سپیده ی صبحم!
می نشینی یا که می گریزی!؟
چلچله ی تیز پرم!
به لانه باز می آیی
یا به آسمان پر می گشایی؟
سکه ی نقره فامم!
شیر می نشینی یا خط؟
کاج سرسبزم!
زمستان است یا بهار؟
خواهرانت آمده اند
برادرت اینجاست
من اینجام
تو کجامانده ای
کجا؟
چرا نمی آیی؟
که ببینی برای مغز بادامم پاپوشی از ابریشم بهاره بافته ام
پیراهن سرخی از گلبرگهای دلم
برادرت از ریشه های جانش ننو ساخته برای آهو تودلی ات
و خواهرانت از گیسوانشان بالش
نگاه ها چقدر مهربانند با من امروز
این مهربانی شرمگین آزارم می دهد
های آهو جانم آهو!
همه هستند
تنها تو نیستی
می خواهم چون دامی در آغوشت بگیرم
تا دیگر هیچگاه از مادر دور نشوی
نه نه چه می گویم!
آهوی من هیچ چیز نمی خواهم هیچ!
آزادانه در هر دشتی که می خواهی بتاز!
هر جا که می خواهی برو!
با هر که می خواهی بنشین!
برو!
گریز پا آهوی پاسپیدم!
همه آمده اند همه اینجایند
تو نمی آیی و غمت سیلی ست
که بر هستی ام می تازد
من نه آوارم که فرو ریزم
نه درختم که در سیل شناور شوم
پوست و استخوانی بیش نیستم له شده ام!
تنها دل ِوحشت زده ای از من به جا مانده
که ساده لوحانه باور نمی کند هنوز
سیل خانه را برده ست
این هم آفتاب آن هم گل ِمریمی که آبش می دادی
این هم چارقدِ گل داری که عید برایم خریدی
واین همان دفتری ست که نیمه باز گذاشته بودی
دفترت را که می بستم
ستاره ای بیرون پرید و بر گلویم نشست
راهِ گلویم را ستاره بست
دیشب گرگ ها زوزه می کشیدند
زوزه ی گرگ ها را شنیدم دیشب
پیراهن تکه تکه ات را آوردند
پیر هن ِ چهار خانه ی آبی ت را که عمه دوخته بود
دستِ عمه بشکند
پیراهنت سرخ است
و چارخانه هایش پیدا نیست
گفتند دامن شان پر از سنگ بود
پر از سنگ بود دست و دامنشان
از همه جا سنگ می بارید
از همه جا سنگ می بارد
مادرت بمیرد آهو
مادرت بمیرد
دَم بودم و باز دَمم بودی
نیمه کاره مانده نفس هایم
دم دم دم
باز دمی نیست
چرا که نیستی نمی آیی می دانم!
همه چیز چون نفس هایم نیمه کاره می ماند
و می ماند تا خاک آغوشم را از تو پُر کند!
شعر سنگسار را زمستان ١٣٧٤ سرودهام این شعر شاید اکنون در نگاه ویرایشگر من بسی کم بیاورد ولی آنچه که هنوز مهم و استوارش نگه میدارد همین یک مورد است این اولین شعر سنگسار تاریخ ادبیات فارسی ست و آغاز پیوند من با جانهای سوخته و زنان دلیر سرزمینی در باد
ز.ک.
سپیده ی صبحم!
می نشینی یا که می گریزی!؟
چلچله ی تیز پرم!
به لانه باز می آیی
یا به آسمان پر می گشایی؟
سکه ی نقره فامم!
شیر می نشینی یا خط؟
کاج سرسبزم!
زمستان است یا بهار؟
خواهرانت آمده اند
برادرت اینجاست
من اینجام
تو کجامانده ای
کجا؟
چرا نمی آیی؟
که ببینی برای مغز بادامم پاپوشی از ابریشم بهاره بافته ام
پیراهن سرخی از گلبرگهای دلم
برادرت از ریشه های جانش ننو ساخته برای آهو تودلی ات
و خواهرانت از گیسوانشان بالش
نگاه ها چقدر مهربانند با من امروز
این مهربانی شرمگین آزارم می دهد
های آهو جانم آهو!
همه هستند
تنها تو نیستی
می خواهم چون دامی در آغوشت بگیرم
تا دیگر هیچگاه از مادر دور نشوی
نه نه چه می گویم!
آهوی من هیچ چیز نمی خواهم هیچ!
آزادانه در هر دشتی که می خواهی بتاز!
هر جا که می خواهی برو!
با هر که می خواهی بنشین!
برو!
گریز پا آهوی پاسپیدم!
همه آمده اند همه اینجایند
تو نمی آیی و غمت سیلی ست
که بر هستی ام می تازد
من نه آوارم که فرو ریزم
نه درختم که در سیل شناور شوم
پوست و استخوانی بیش نیستم له شده ام!
تنها دل ِوحشت زده ای از من به جا مانده
که ساده لوحانه باور نمی کند هنوز
سیل خانه را برده ست
این هم آفتاب آن هم گل ِمریمی که آبش می دادی
این هم چارقدِ گل داری که عید برایم خریدی
واین همان دفتری ست که نیمه باز گذاشته بودی
دفترت را که می بستم
ستاره ای بیرون پرید و بر گلویم نشست
راهِ گلویم را ستاره بست
دیشب گرگ ها زوزه می کشیدند
زوزه ی گرگ ها را شنیدم دیشب
پیراهن تکه تکه ات را آوردند
پیر هن ِ چهار خانه ی آبی ت را که عمه دوخته بود
دستِ عمه بشکند
پیراهنت سرخ است
و چارخانه هایش پیدا نیست
گفتند دامن شان پر از سنگ بود
پر از سنگ بود دست و دامنشان
از همه جا سنگ می بارید
از همه جا سنگ می بارد
مادرت بمیرد آهو
مادرت بمیرد
دَم بودم و باز دَمم بودی
نیمه کاره مانده نفس هایم
دم دم دم
باز دمی نیست
چرا که نیستی نمی آیی می دانم!
همه چیز چون نفس هایم نیمه کاره می ماند
و می ماند تا خاک آغوشم را از تو پُر کند!
ز.ک.
سپیده ی صبحم!
می نشینی یا که می گریزی!؟
چلچله ی تیز پرم!
به لانه باز می آیی
یا به آسمان پر می گشایی؟
سکه ی نقره فامم!
شیر می نشینی یا خط؟
کاج سرسبزم!
زمستان است یا بهار؟
خواهرانت آمده اند
برادرت اینجاست
من اینجام
تو کجامانده ای
کجا؟
چرا نمی آیی؟
که ببینی برای مغز بادامم پاپوشی از ابریشم بهاره بافته ام
پیراهن سرخی از گلبرگهای دلم
برادرت از ریشه های جانش ننو ساخته برای آهو تودلی ات
و خواهرانت از گیسوانشان بالش
نگاه ها چقدر مهربانند با من امروز
این مهربانی شرمگین آزارم می دهد
های آهو جانم آهو!
همه هستند
تنها تو نیستی
می خواهم چون دامی در آغوشت بگیرم
تا دیگر هیچگاه از مادر دور نشوی
نه نه چه می گویم!
آهوی من هیچ چیز نمی خواهم هیچ!
آزادانه در هر دشتی که می خواهی بتاز!
هر جا که می خواهی برو!
با هر که می خواهی بنشین!
برو!
گریز پا آهوی پاسپیدم!
همه آمده اند همه اینجایند
تو نمی آیی و غمت سیلی ست
که بر هستی ام می تازد
من نه آوارم که فرو ریزم
نه درختم که در سیل شناور شوم
پوست و استخوانی بیش نیستم له شده ام!
تنها دل ِوحشت زده ای از من به جا مانده
که ساده لوحانه باور نمی کند هنوز
سیل خانه را برده ست
این هم آفتاب آن هم گل ِمریمی که آبش می دادی
این هم چارقدِ گل داری که عید برایم خریدی
واین همان دفتری ست که نیمه باز گذاشته بودی
دفترت را که می بستم
ستاره ای بیرون پرید و بر گلویم نشست
راهِ گلویم را ستاره بست
دیشب گرگ ها زوزه می کشیدند
زوزه ی گرگ ها را شنیدم دیشب
پیراهن تکه تکه ات را آوردند
پیر هن ِ چهار خانه ی آبی ت را که عمه دوخته بود
دستِ عمه بشکند
پیراهنت سرخ است
و چارخانه هایش پیدا نیست
گفتند دامن شان پر از سنگ بود
پر از سنگ بود دست و دامنشان
از همه جا سنگ می بارید
از همه جا سنگ می بارد
مادرت بمیرد آهو
مادرت بمیرد
دَم بودم و باز دَمم بودی
نیمه کاره مانده نفس هایم
دم دم دم
باز دمی نیست
چرا که نیستی نمی آیی می دانم!
همه چیز چون نفس هایم نیمه کاره می ماند
و می ماند تا خاک آغوشم را از تو پُر کند!
بخشی از یک شعر بلند
OEUVRES:
(in English)
Scorpion under the pillow,Markazi 1995,Kitab 1998
With a broken star in my eart,Baran,sweden 1997
The sea will drown,Homan,london 1998
Jzzz,farhangeh Farda 2002
Poured on wind to my waist 2007
My hand out of void,USA 2009
from Collage poems,London 2009
Tr.100 Rumi poems 2010
Tr. 50 Robaiyat Rumi 2010
oooooooooommmmmm,Italian-English ,Poesia...
Writing cells(to be published)
Snow drops,Haiku,Tr.English-urkisk
And...
Ziba Karbassi poetry has been translated into English,Turkish,Arabic,French,German,Italian,Spanish,Polish,Dutch,Kurdish,...
.....
Gravequake
Revolution
Love is lemony
Song of ruin*ZIBA KARBASSI:LOVE IS LEMONY
Now that you draw the pink veil
Off my face
Love is this very lemon
That goes lemon lemon to the orange
Lashes and neck, long
Lashes and neck bent,
Lashes back, neck askew
Lashes and neck bent,
Lashes back, neck askew
My head cockeyed out the nook
Over the shoulder, behind sight
Shoulders like square houses
Childhood doodle houses
Over the shoulder, behind sight
Shoulders like square houses
Childhood doodle houses
We stand facing each other
Two mad souls
Neck to neck
Shoulder to shoulder
Lashes and neck
Two mad souls
Neck to neck
Shoulder to shoulder
Lashes and neck
And then
A bit bent
Bend a bit to roll over
Let me blaze on your shoulder and eyes
Your eyes that kiss kiss wet my lips
Your eye that kisses wets my lips
Your eye that plunges
Into the furrow and once again we see
Nothing and coil like vine
And whirl in noise and rapture
A bit bent
Bend a bit to roll over
Let me blaze on your shoulder and eyes
Your eyes that kiss kiss wet my lips
Your eye that kisses wets my lips
Your eye that plunges
Into the furrow and once again we see
Nothing and coil like vine
And whirl in noise and rapture
Come! Come!
If you draw the soft pink
Aside
Love is this very lemon
That somewhat...sour...leaps...lemon lemon...to the...orange
If you draw the soft pink
Aside
Love is this very lemon
That somewhat...sour...leaps...lemon lemon...to the...orange
Wednesday, March 30, 2011
READING MAHTAB KERANSHEH -۱ مهتاب کرانشهA*SH*N*A:
: مهتاب کرانشه
چشم ها
گنگ منتظر چشم ها
پرده ی زمخت چشم ها زل زده
زیر روزی که پر پر ت کرد چشم ها ...
چشم هات می خواهند که ببینند
باشند
Eyes
Mute eyes waiting
Thick curtain of eyes staring
...Under the day the eyes made you withered
Your eyes want to see
To be
Tr;FS
کار شناس زبان و ادبیات فارسی
Poet,translator
b.14 Tir?/5 July5
OEUVRES:
Rainbow of love,selected poems
آمده بودم که بمانم/آمده بودم برای بوسیدن/برای مهر و آفتاب/آمده بودم برای بوهای رنگارنگ /نگاه صبح و سپیده ی سحر آمده بودم و این جهان اما ....
.....
MAHTAB KERANSHEH:NOBODY'S INVITING us
کسی ما را به خود نخواهد خواند
Note and Tr.by:F.Soleimani
from RENDAN
JULY 2010
در تحتانی ترین ته نشینی ات ای تاریخ
طاهره هایی به نزدیکی هر چشم
شاعر می شویم و دور
در زیر انبوهی از اندوه ها
در ته ته بی عده گی روایات
تا شده ی درد
تنهای تنها
کسی مارا به خود نخواهد خواند
سالها در سالگرد همه ی روز ها
روز هایی...هایی نو ؟!
پشت جریانات وارونه ی زمان
تو هم آسوده بخواب!
قدم هایم پیش نیامده پس کشید
گر چه ما راست قامتان تاریخیم!
بگذار آخرین آواز را با هم بخوانیم :
در تجلی این روز ها سنگ چه بزرگوار می شهر
و کسی ما را با خود نخواهد برد
...Mahtab Keransheh
مهتاب کرا نشه
مانیفست پایانی ...بدون هووو، بدون هااا
آبی را شکستیم و نفس بالا پرید
پاها پس کشید و میدان در خودش ترک
وپرسیدیم ازاین همه تنِ بی هوا به بیرون راهی هست
ازاین مرده های پرآوازه و جاه
وازخیالی که درخودش پوسید !؟
آن عنصر،درشریعت نارنجی و چشم های یکشنبه
آیه ی گرگ و مرگ
آن عنصر در لایه های خاک خورده
و زیادی حرف و حرف و حرف
از دست هایش ریخت ... شکست
و دل ای دل گفتن ها هیچ مرده ای را زنده نکرد / نمی کند
و آن عنصر تمام ...تمامِ تمام !
بدون هوووو، بدون هاااا!
مهتاب کرا نشه
مانیفست پایانی ...بدون هووو، بدون هااا
آبی را شکستیم و نفس بالا پرید
پاها پس کشید و میدان در خودش ترک
وپرسیدیم ازاین همه تنِ بی هوا به بیرون راهی هست
ازاین مرده های پرآوازه و جاه
وازخیالی که درخودش پوسید !؟
آن عنصر،درشریعت نارنجی و چشم های یکشنبه
آیه ی گرگ و مرگ
آن عنصر در لایه های خاک خورده
و زیادی حرف و حرف و حرف
از دست هایش ریخت ... شکست
و دل ای دل گفتن ها هیچ مرده ای را زنده نکرد / نمی کند
و آن عنصر تمام ...تمامِ تمام !
بدون هوووو، بدون هاااا!
مانیفست پایانی ...بدون هووو، بدون هااا
آبی را شکستیم و نفس بالا پرید
پاها پس کشید و میدان در خودش ترک
وپرسیدیم ازاین همه تنِ بی هوا به بیرون راهی هست
ازاین مرده های پرآوازه و جاه
وازخیالی که درخودش پوسید !؟
آن عنصر،درشریعت نارنجی و چشم های یکشنبه
آیه ی گرگ و مرگ
آن عنصر در لایه های خاک خورده
و زیادی حرف و حرف و حرف
از دست هایش ریخت ... شکست
و دل ای دل گفتن ها هیچ مرده ای را زنده نکرد / نمی کند
و آن عنصر تمام ...تمامِ تمام !
بدون هوووو، بدون هاااا!
*
In your lowest layers of sediments,O history!
Those chaste closest to each eye
We become poets and faraway
Under sorrow of sorrows
In the bottom of bottom of
Narratives in vain
Folded by pain
Lonely of lonely:
Nobody's reading us.
Years in anniversary of all the days
Day/s...s's new?
With our back towards
Reversal events
You too sleep calm!
My paces not forwarded went backward
Although we are the tall stature of history!
Let me sing the last song
In a show of these days
Stone is no solemn
And nobody's inviting us!
-NOTE:
Well structured in variations,interwoven nuances based on a core:
Nobody's inviting us.
But what the poet means is perhaps:
Nobody's reading us.
This comes from a breed of poetry,less encountered among a generation of image-less prose poems written with abundance of raw materials to express personal experiences in the form of confessional poetry,not ripe yet and polished.I see this poem as one of the "happenings" in our poetry.Is this one of a series of attached poems,we yet to see the rest of it?Or just a flair,due to present social events flooding us?
The keyword and instrumental is READING/come close and be with us.It is similar to sand pebbles pouring down to complete and bring together to form the time.Like a dream drumming out loud to convey the time.And TIME is what the poet happens to hope for,to come with READING.
Writing poetry is always being seen to be invitation,even though NOBODY'S INVITING US.
One more question remains to ask:
Is this a recurrence of Mahtab's contemplation as: I don't know exactly who I am.
F>S>
کسی ما را به خود نخواهد خواند KASI MA RA BEH KHOD NAKHAHAD KHAND,in FARSI' RENDAN.COM/JUNE 1,2010
1 Comment:
manijehtavakoli said:
How beautifully written the piece.
Especially nice elaboration on the keyword of this poem
July 3,2010
دستم بوی "چرا؟" گرفته است/دستم همان که سایه ها را پس می زد/دستم از این هفت خوان که گذشت ، آفتاب ریخت به این کلمه ها/من شعر شد /هوا شعر شد /و تو و این قاب ... باز/تو و این پنجره که از پشت اش حتا پرازیت های هوا هم سر در گم است /تو و این صدا که زیر "نمی دانم" مانده/تو / تو / تو چرا همیشه هستی و هیچ گاه نیستی! ؟
Subscribe to:
Posts (Atom)










